|
|
|
|
پیرمرد های پائیزی
در یک صبح دم پائیزی که هوا به غبار زرد رنگ غریبی آلوده بود و شهر بوی سنگین هندوانه و شبدر خرد شده می داد ، دو پیرمرد استخوانی که هر دو موی سرشان را ناشیانه شانه کرده بودند تنها و بی حواس پابرهنه به ایوان ها آمدند! آن ها بدون این که اسم خود را به یاد داشته باشند ، یکی در ایوان طبقه ی اول و دیگری در ایوان طبقه ی دوم یک ساختمان گنجشکی رنگ ، دل تنگ نشسته اند ! آن ها سعی کردند با کشیدن موی سر و به خصوص ریش خود و روشن دیدن نوک بینی، به خاطرات سر در گم تقریبا کور گذشته فکر نکنند ... اما برای هیچ کدامشان میسر نبود! پیرمرد سرخ رنگی که در طبقه ی دوم نشسته بود ، برای لحظه ای حس کرد که پاهایش سنگین تر شده اند! او نسیم را می شناخت و به آن اطمینان عاطفی داشت ! برای این که دهانش خشک نشود و پاهایش ورم نکند ، گره ی انتهایی پاهایش را باز کرده و هر دو پا را از نرده آویزان کرد تا هوایی خورده باشند ! پبرمرد سبزی که در ایوان طبقه ی اول نشسته بود ، غرق در در حس ته نشین شده ی عشق غریزه ای که هیچ یک از اعضایش را آشفته نمی کرد ! بی حوصله ، در انتهای نگاه مه آلود خود، در دشتی مالامال از سوزن های برگ به تشییع جنازه ی پیرزنی که او را بدون تابوت می بردند ، کمی فکر کرد... بعد چند بار با انگشت ، روی زمین سخت ایوان ، علامت + کشید و چند بار انگشتانش را در کف دست ها خواباند و بعد برای آن که عرق سرد کف دستش خشک شود ، آن ها را در هوا تکان داد! در آن لحظه بی آن که خود ببیند! دستش در هوا به نخی برخورد کرد ! او بنا به طبیعت همیشگی که چوب کبریت ها را می جوید نخ را گرفت و کشید و کشید و کشید... تا اولین خمیازه و سرگیجه که نشانه ی رسیدن شب بود ، کارش به کشیدن و گلوله ی کردن کاموای قرمز گذشت! او خوشحال بود که آن روز را به هیچ چیز فکر نکرده بود و هیچ وقت هم نفهمید ، که پیرمرد سرخ رنگی در ایوان طبقه ی دوم آرام آرام محو شده است ...!
+
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!!
|
|
|