تبليغاتX
HAT... -

HAT...

 

درون معبد هستي

بشر ، در گوشه ي محراب خواهش هاي جان افروز

نشسته ي در پس سجاده ي صد نقش حسرت هاي هستي سوز

به دستش خوشه ي پر بار تسبيح تمنا هاي رنگارنگ

نگاهي مي كند ، سوي خدا – از آرزو لبريز-

به زاري از ته دل يك " دلم مي خواست " مي گويد .

شب و روزش "دريغ" رفته و "اي كاش " آينده است .

من امشب ، هفت شهر آرزو هايم چراغان است !

زمين و آسمانم نور باران است !

كبوتر هاي رنگين بال خواهش ها

بهشت پر گل انديشه ام را زير پر دارند .

صفاي معبد هستي تماشايي است :

ز هر سو ، نوشخند اختران در چلچراغ ماه مي ريزد

جهان در خواب

تنها من ، در اين معبد ، در اين محراب :

 

دلم مي خواست : بند از پاي جانم باز مي كردند

كه من ، تا روي بام ابر ها پرواز مي كردم ،

از آن جا ، با كمند كهكشان ، تا آستان عرش مي رفتم

در آن درگاه ، درد خويش را فرياد مي كردم !

كه كاخ صد ستون كبريا لرزد !

مگر يك شب ، از اين شب هاي بي فرجام ،

ز يك فرياد بي هنگام

- به روي پرنيان آسمان ها – خواب در چشم خدا لرزد !

 

دلم مي خواست : دنيا رنگ ديگر بود

خدا ، با بنده هايش مهربان تر بود

ازين بيچاره مردم ياد مي فرمود !

 

 دلم مي خواست زنجيري گران

از بارگاه خود مي آويخت

كه مظلومان ، خدا را پاي آن زنجير

ز درد خويشتن آگاه مي كردند .

چه شيرين است : وقتي بيگناهي داد خود را

از خداي خويش مي گيرد .

چه شيرين ست ، اما من ،

دلم مي خواست اهل زور و زر، ناگاه !

ز هر سو راه مردم را نمي بستند و زنجير خدا را بر نمي چيدند !

دلم مي خواست : دنيا خانه ي مهر و محبت بود

دلم مي خواست : مردم ، در همه احوال با هم آشتي بودند

مراد خويش را در نامرادي هاي يك ديگر نمي جستند

از اين خون ريختن ها ، فتنه ها ،‌پرهيز مي كردند ،

چو كفتاران خون آشام ، كم تر چنگ و دندان تيز مي كردند !

 

چه شيرين است وقتي سينه ها از مهر آكنده است

چه شيرين است وقتي ،آفتاب دوستي، در آسمان دهر تابنده ست.

چه شيرين است وقتي زندگي خالي ز نيرنگ است .

 

دلم مي خواست : دست مرگ را از دامن اميد ما ،

كوتاه مي كردند!

در اين دنياي بي آغاز و بي پايان

در اين صحرا  ، كه جز گرد و غبار از ما نمي داند

خدا ، زين تلخكامي هاي بي هنگام بس مي كرد !

نمي گويم پرستوي زمان را در قفس مي كرد !
نمي گويم به هر كس بخت و عمر جاودان مي داد ؛

نمي گويم به هركس عيش و نوش رايگان مي داد؛

همين ده روز هستي را امان مي داد !

دلش را خانه ي تلخ سيه روزان تكان مي داد !

 

دلم مي خواست : عشقم را نمي كشتند

صفاي آرزويم را – كه چون خورشيد تابان بود – مي ديدند .

چنين از شاخسار هستي ام آسان نمي چيدند

گل عشقي چنان شاداب را پر پر نمي كردند .

به باد نا مرادي ها نمي دانند .

به صد ياري نمي خواندند.

به صد خواري نمي راندند.

چنين تنها ، به صحراهاي بي پايان اندوهم نمي بردند

 

دلم مي خواست ، يك بار ديگر او را كنار خويش مي ديدم ،

به ياد اولين ديدار در چشم سياهش خيره مي ماندم ،

دلم يك بار ديگر ، هم چو ديدار نخستين ،

 پيش پايش دست و پا مي زد .

شراب اولين لبخند در جام وجودم هاي و هو مي كرد .

غم گرمش نهانگاه دلم را جست و جو مي كرد ،

دلم مي خواست : دست عشق- چون روز نخستين –

هستي ام را زير و رو مي كرد !

 

دلم مي خواست سقف معبد هستي فرو مي ريخت

پليدي ها و زشتي ها، به زير خاك مي ماندند

بهاري جاودان آغوش وا مي كرد .

جهان در موجي از زيبايي و خوبي شنا مي كرد !

بهشت عشق مي خنديد .

به روي آسمان آبي آرام،

پرستو هاي مهر و دوستي پرواز مي كردند.

به روي بام ها ، ناقوس آزادي صدا مي كرد ...

 

مگو : "اين آرزو خام است !‌"

مگو : " روح بشر همواره سرگردان و ناكام است . "

اگر اين كهكشان از هم ني پاشد ؛
و گر اين آسمان در هم نمي ريزد ؛

بيا تا ما : " فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو در اندازيم ."

به شادي : " گل در افشانيم و مي در ساغر اندازيم ! "

+ درج شده سه شنبه هفتم آبان 1387به وقت به قلم مــــــــــــب...!!!!!!! |