|
|
|
|
سرگشته به ساحل دریا
نزدیک یک صدف سنگی فتاده دید و گمان برد گوهر است گوهر نبود - اگر چه - ولی در نهاد او چیزی نهفته بود که می گفت از سنگ بهتر است! جان مایه ای به روشنی نور عشق شعر از سنگ می دمید ! انگار دل بود! می تپید! اما چراغ آینه اش در غبار بود! دستی بر او گشود و غبار از رخش زدود خود را به او نمود آئینه نیز روی خوش آشنا بدید با صدا امید دیده در او بست صدگونه نقش تازه از آن چهره آفرید در سینه هر چه داشت به آن رهگذر سپرد سنگین دل از صداقت آئینه یکه خورد آئینه را شکست...
+
دوشنبه سی ام شهریور 1388 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!!
|
+
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!!
|
آخرین فصل حیات ما
باید که خوابی از فصول گذشته باشد! جایی که گاو ها واقعا گاوند... و سنگ ها واقعا سنگ! ادامه مطلب
+
شنبه چهاردهم شهریور 1388 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!!
|
|
|