|
|
|
|
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سر ها در گریبان است . کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را . نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ، که ره تاریک و لغزان است. و گر دست محبت سوی کس یازی، به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت و سوزان است . نفس ، کز گرمگاه سینه ات آید برون، ابری شود تاریک . چو دیوار ایستد در پیش چشمانت . نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟ مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ... دمت گرم و سرت خوش باد ! سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای ! منم من میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم . منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور. منم، دشنام پست آفرینش نغمه ی ناجور . نه از رومم، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم بیا بگشای در بگشای دلتنگم. حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد . تگرگی نیست ، مرگی نیست، صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است ... چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد بامداد آمد؟ فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحر گه نیست . سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت . هوا دلگیر ، در ها بسته . سر ها در گریبان ، دست ها پنهان ، نفس ها ابر ، دل ها خسته و غمگین ، درختان اسکلت های بلور آجین ، زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه، غبار آلوده مهر و ماه، زمستان است...
+
سه شنبه بیستم مرداد 1388 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!!
|
|
|