|
|
|
|
می بینی که چگونه در باتلاق تناقضات افتاده ایم؟! و هر چه بیشتر دست و پا می زنیم ، بیشتر غرقمان خواهد کرد ! پس چاره ی این یکی چیست؟ هیچ ! باز هم هیچ! دوباره هم هیچ! ساکت می شویم و شب ها را به روز و روز ها را به شب می رسانیم و اتفاقات خودشان خواهند افتاد! انسان روزی بزرگ خواهد شد! این قدر بزرگ که به خیانت های بچه گانه اش ، به این همه تمدن های والا اعتراف خواهد کرد! خدا کند تا آن روز کشیشی مانده باشد و انجیلی و جایگاهی برای اعتراف... آمین! ما هم صبر خواهیم کرد! به قول خاله ها : سختی زندگی، فقط در همین صد سال اول زندگی است ! بعد همه چیز درست خواهد شد! مطمئن باش! هم چنان که من مطمئنم و به همین دلیل است که اکنون در دومین سیگار زرم را باز کرده ام ...!
+
دوشنبه پانزدهم تیر 1388 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!!
|
هوا ابری است !
چندین روز است که تلاش می کنم ، اسم درختان اکالیپتوس را حفظ کنم اما نمی توانم ! دو روز تمام است که آن مگش گشنه و تشنه ، در اطاقم، خود را به در و دیوار می کوبد ! پنجره را باز کردم که برود، ساق پایم به لبه ی تخت خورد! او را گم کردم! تا چند دقیقه عشق و مگس را از یاد بردم و بعد ها اسمش را گذاشتم ، تحلیل عینی سکانسی از فیلم ایثار تارکوفسکی! انتحاری و پیامبرانه ! آن جا هم قهرمان داستان ، ساق پایش به لبه ی میز می خورد ! هنوز صبحانه ام را نخوردم ام ، ولی تعداد سیگار هایی که کشیده ام تا حالا چار تا شده است! بی هیچ دلیلی سر حالم و از تصویر خود در آینه ، راضی به نظر می رسم ! چشم های قشنگی دارم و موهایم بد نیست... می روم که روی تختم آخرین فصل کتاب سیمای هنر آفرین در جوانی، اثر جویس را تمام کنم... به دلیل ساق پایم منصفانه است که این نوشته را به دیالوگ آلیوشا در فیلم آئینه ، اثر آندره تارکوفسکی تمام کنم که گفت : مهم نیست ، مهم نیست... همه چیز بالاخره درست خواهد شد، روزی همه چیز مطابق میل ما خواهد شد ! بعد ها مطمئنا یک ساعت در سکوت خواهم ماند و این شعر که نمی دانم از کیست را ، در ذهنم مرور می کنم : حلزون از صدفش بیرون می آید ، تا بمیرد. باد سرد در صدفش جای می گیرد... ...
+
دوشنبه پانزدهم تیر 1388 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!!
|
|
|