تبليغاتX
HAT...

 

مطمئن باش و برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت
به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک
که پر از یاد تو بود
و خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو،

 برو تا راحتتر
تکه های دل خود را آرام،

 سر هم بند زنم

+ دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!! |

 

سرد است هوا

دل من در طلب هرم نفس های دل انگیزحیات

و غمی همچون کوه

کمرم را به  تحمل فرا می خواند

دل من گمشده است

در پیچ و خم کوچه بی پروایی ها

سرگشتگی ام را به کدامین فریاد

در گوش خدا

بنمایم نجوا

که من اکنون اینجا

به چه کار آمده ام یا به کدامین علت

به کجا خواهم رفت؟

و چرا شاعر گفت :

"تا شقایق هست زندگی باید کرد؟"

من نمی دانم

چه تمنایی است میان گل نیلوفر و عشق

در دل لاله سرخ

شبنم سبز امید ، می نماید ماوا

چمن رویایم

در هیاهوی غم تنهایی

زیر پاله شده است

نهر پر تلاطم اندیشه

چندی است که آرام و روان

نم نمک می خشکد

شاید که سر کوه حقایق برفی

دیگر نیست!

شیشه پنجره یکرنگی

امروز شکست!

آری ، با سنگ نفاق

و من اکنون تنها

در گوش خدا

می نمایم نجوا

ناگهان در گوش دلم زمزمه ای جاری شد

لرزش دست دلم را چیدم

"آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ"

گفت با مهر که ای

بنده من

آدمی را زعدم آوردم

تا نباشم تنها

تا نمایم به همه عالمیان

هنر خلقت را

باش با من که دگر هیچ غمی

نتواند کمرت را به تحمل فرا  بر خواند

یادم آمد مثلی ، که دگر هیچ نگویم جز آن

با خدا باش شوی شاه جهان

وگر اندیشه دیگر داری

من ندانم چه شود آخر آن!

 

" سروش آریا"

 

+ جمعه بیست و یکم تیر 1387 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!! |

می ترسم

گنه كردم خداوندا من از اين كار مي ترسم

خجل هستم ز تو ليكن از آن ديدار مي ترسم

پشيمان گشته از كارم ولي افسوس دير است دير

تو مي داني گناهم را من از انكار مي ترسم

شب و روز فكرم از قبر است اي پروردگار من

من از قبر و من از مور و من از آن مار مي ترسم

بگيرد دست من يا رب در اين دنياي زهر آگين

چرا ؟ چون من از اين چرخ جنايتكار مي ترسم

بيا آتش بزن جانم در اين دنيا در اين دريا

كه من از روز محشر از عذاب النار مي ترسم

اگر كردم گنه يا رب جوان بودم ببخشا تو

كه من از روز رستاخيز و از دادار مي ترسم

كتاب عمر من پر شد دريغا از گنه كاري

گنه كردم خداوندا من از اين كار مي ترسم

 

+ چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!! |

 

 

چه میهما نان بی دردسری هستند

مردگان !

نه به دستی ظرفی را چرک میکنند

نه به حرفی دلی را آلوده !

تنها به شمعی قانع اند و اندکی

سکوت !...

 

+ چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!! |

Ðe$igNER
мюzhgай