|
|
|
|
شاید آن که سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر درد وغم یاس نداشت باید اینگونه نوشت : هر گلی هم باشی . . . چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست . . .
+
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!!
|
دل من، غصّه چرا ؟! آسمان را بنگر،که هنوز، بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست گرم و آبي و پر از مهر، به ما مي خندد ! يا زميني را که، دلش از سردي شب هاي خزان نه شکست و نه گرفت ! بلکه از عاطفه لبريز شد و نفسي از سر اميد کشيد و در آغاز بهار، دشتي از ياسِ سپيد زير پاهامان ريخت، تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست ! دل من، غصه چرا ؟! تو مرا داري و من هر شب و روز آرزويم، همه خوشبختي توست ! دل من ! دل به غم دادن و از يأس سخن ها گفتن کار آن هايي نيست،که خدا را دارند ... دل من ! غم و اندوه، اگر هم روزي، مثل باران باريد يا دل شيشه ايات، از لب پنجره عشق، زمين خورد و شکست ، با نگاهت به خدا ، چتر شادي وا کن و بگو با دل خود، که خدا هستِ ، خدا هست ! او هماني است که در تارترين لحظه شب ، راه نوراني اميد نشانم مي داد ... او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد ، همه زندگي ام ، غرق شادي باشد ... دل من ! غصه اگر هست، بگو تا باشد ! معني خوشبختي، بودن اندوه است ... ! اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور چه بخواهي و چه نه ! ميوه يک باغند همه را با هم و با عشق بچين ... ولي از ياد مبر ، پشت هر کوه بلند، سبزه زاري است پر از ياد خدا ! و در آن باز کسي مي خواند : که خدا هست ،خدا هست.... و چرا غصه ؟! چرا؟!
+
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!!
|
|
|