شاید آن که سهراب نوشت :
تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبری از دل پر درد وغم یاس نداشت
باید اینگونه نوشت :
هر گلی هم باشی . . .
چه شقایق چه گل پیچک و یاس
زندگی اجباریست . . .
دل من، غصّه چرا ؟!
آسمان را بنگر،که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبي و پر از مهر، به ما مي خندد !
يا زميني را که، دلش از سردي شب هاي خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبريز شد و
نفسي از سر اميد کشيد
و در آغاز بهار، دشتي از ياسِ سپيد زير پاهامان ريخت،
تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست !
دل من، غصه چرا ؟!
تو مرا داري و من
هر شب و روز
آرزويم، همه خوشبختي توست !
دل من ! دل به غم دادن و از يأس سخن ها گفتن
کار آن هايي نيست،که خدا را دارند ...
دل من ! غم و اندوه، اگر هم روزي، مثل باران باريد
يا دل شيشه ايات، از لب پنجره عشق، زمين خورد و شکست ،
با نگاهت به خدا ، چتر شادي وا کن
و بگو با دل خود، که خدا هستِ ، خدا هست !
او هماني است که در تارترين لحظه شب ، راه نوراني اميد
نشانم مي داد ...
او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد ، همه زندگي ام ،
غرق شادي باشد ...
دل من !
غصه اگر هست، بگو تا باشد !
معني خوشبختي،
بودن اندوه است ... !
اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه ! ميوه يک باغند
همه را با هم و با عشق بچين ...
ولي از ياد مبر ،
پشت هر کوه بلند، سبزه زاري است پر از ياد خدا !
و در آن باز کسي مي خواند :
که خدا هست ،خدا هست....
و چرا غصه ؟! چرا؟!


