امید
آسماني پر ستاره
دل هايي خفته كه با هيچ صيحه اي بر نخواهد خاست
و مردي تنها
در ميان شهري غريب با مردماني دل سنگ
با حرفي در سينه به قدمت هزاران سال مي خواهد تا لب بگشايد
راز دل بيرون ريزد
اما محرمي نه ،
او مي جويد ولي....
هيچ كس اين جا نيست ....
+ درج شده جمعه سی ام شهریور 1386به وقت به قلم مــــــــــــب...!!!!!!! |
نامیدی
كسي ديگر نمي كوبد
در اين خانه ي متروك ويران را
كسي ديگر نمي پرسد
چرا تنهاي تنهايم
و من چون شمع مي سوزم
و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند ![]()
و من گريان و نالانم
و من تنهاي تنهايم
درون كلبه ي خاموش خويش اما
كسي حال من غمگين نمي پرسد
و من دريا ي پر اشكم
كه توفاني به دل دارم![]()
درون سينه ي پر جوش خويش اما
كسي حال من تنها نمي پرسد
و من چون تك درخت برگ پائيزم
كه هر دم با نسيمي مي شود برگي جدا از او
و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند.![]()
+ درج شده جمعه سی ام شهریور 1386به وقت به قلم مــــــــــــب...!!!!!!! |
در یک نگاه
کسي سوال ميکند به خاطره چه زنده اي؟
و من براي زندگي تو را بهانه ميکنم
+ درج شده جمعه شانزدهم شهریور 1386به وقت به قلم مــــــــــــب...!!!!!!! |


