تبليغاتX
چشمک

چشمک

سکوت ملال ها از راز ما سخن تواند گفت !
سفرنامه
 

با مرجان ها

در عمق دریاها لرزیدیم!

با کوسه ها

خروار ها تن آب را باله زدیم !

با امواج

به ساحل ها کوبیدیم !

دنیای سرخ و سیاه خزه ها را

بر صخره ها روئیدیم !

با ابر ها

                با راه ها

                                      با پرنده ها

به شاخه ی نارون ها قارقار کردیم

و ترکیدیم

با انار ها و سیرسیرک ها!

وزیدیم

ترسیدیم

و درخشیدیم با ستارگان نیمه شب!

تا کجا و کجا....

می بینی تا کجا می رفتیم و بر می گشتیم ؟

اکنون....

چنگ می زند

بر روح انسانی رویاهایمان

خزه های سبز سفر!

خیس باران!

به سوی پنجره ی مه گرفته سرازیر می شویم !

می بینی؟!

تا کجا با آب آمده ایم !

با قایق بی پارو....

...

از عشق سخن گفتن

برای آدمی هنوز خیلی زود است !

خیلی زود...

 

 

 

 

ضميمه
+ درج شده چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388به وقت به قلم مبينا |
سیاه
هی! لیلی سیا!

این قدبرام عشوه نیا!

تو کوچه . تو گذر . تو سر تا سر این شهر.

هر جا بری همراتم!

سگُ سوتک می دونن کشته ی عشوه هاتم !

 

 

خب! آره که خیابونا و بارررررونا و  میدونا و آسمونا ارث بابامه!

واسه ی همینه هم که از بوق سگ تا دین روز

این کله ی پوک و می گیرم بالا و از بی سیگاری می زنم زیر آواز

و این قدر می خونم تا این گلوی وامونده وا بمونه

تا که شب بشه و بچپم تو یه چار دیواری حلبی

که عمر بارون رو طاقتش

عقش سیاه خیالی منو ضرب گرفته !

شام که نیس خب! زحمت خوردنشو هم ندارم!

در عوض چشم منو پوتینای مچاله ی پیری که

رفیق پرسه های بابام بودن!

بعدش هم واسه این که قلبم نترکه

چشمارو می بندم کله رو ول می کنم رو بالشی

که پر از گریه های ننمه!

خواب که دیگه کار نیس تا مجبور باشی از کله ی سحر

یا مفت بگی و یا مفت بشنفی!

آخر سر این قدر سر به سرت بذارن تا سر بذاری به خیابونا!

هی! دل بده تا پته ی دلم رو واست رو کنم!

می دونی؟ ... همیشه این دلم به اون دلم می گه : زکی!

توی این دنیای هیشکی به هیشکی

این یکی دستت باید اون یکی دستتو بگیره

ورنه خلاصی....خلاص!

اگه این نبود حالیت می کردم که کوها رو چه طوری جا به جا می کنن

استکانا رو چه جوری می سازن!

سرد و گرم و تلخ و شیرینش ... نوش جان!

من یاد گرفتم چه جوری شبا از رویاهام خدا بسازم

و دعاش کنم که : عظمتتُ جلال!!!

امروز هم گذشت هیشکی ما رو نکشت !

بعدش هم چشما رو می بندم

دلو میسپارم به صدای فلوت یدی کوره

که هفتاد ساله تمومه عاشق یه دختر چارده ساله ی بوره!

من هم عشق سیاهُم سوت می زنم تا خوابم ببره...

 

  

+ درج شده چهارشنبه ششم خرداد 1388به وقت به قلم مبينا |
 

دنگ ... دنگ...

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ...

زهر این فکر که این دم گذر است

می شود نقش به دیوار رگ هستی من

لحظه ام پر شده است از لذت

یا به زنگار غمی آلوده است

لیک چون باید این دم گذرد 

پس اگر می گریم

گریه ام بی ثمر است

و اگر می خندم  خنده ام بیهوده است

دنگ ... دنگ ....

لحظه ها می گذرد

آن چه بگذشت نمی آید باز

لحظه ای هست که هرگز دیگر

نتوان شد آغاز

مثل این است که یک پرسش بی پاسخ

بر لب سرد زمان ماسیده است

تند بر می خیزم

تا به دیوار ههمین لحظه که در آن همه چیز

رنگ لذت دارد آویزم

آن چه می ماند از این جهد به جای

خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم

و آن چه از پیکر او می ماند

نقش انگشتانم

دنگ...

فرصتی از کف رفت

قصه ای گشت تمام

لحظه باید پی لحظه گذرد

تا که جان گیرد در فکر دوام

این دوامی است که درون رگ من ریخته زهر

وارهاینده از اندیشه ی من رشته ی حال

و ز رهی دور و دراز

داده پیوندم با فکر زوال

پرده ای می گذرد...

پرده ای می آید

می رود نقش پی نقش دگر...

رنگ می لغزد بر رنگ

ساعت گیج زمان د رشب عمر

می زند پی در پی زنگ...

دنگ...

دنگ...

...

+ درج شده سه شنبه یکم اردیبهشت 1388به وقت به قلم مبينا |
باد ما را خواهد برد...
 

باد

پرده ها را آر ام تکان می دهد

و ما بچه های خوش باور

لب ریز از اضطراب و امید

زوایای نیمه روشن را به هم نشان م دهیم !

درختان سبزند و ماشین ها و گنجشک ها بلند بلند چیزی می گویند!

این جا نیز

حرفی به ارزش یک لیوان آب خنک

به دست دلی نمی رسد !

باید برگردیم!

باید به جایی برگردیم که رنگ دامنه هایش

تسکین بخش اندوه بی پایانمان باشد ...!

به جایی که چون خاشاک های پوسیده

از لابه لای شاخه های سرسخت تر ُ

به خاک جارو شده رسوب کنیم !

باد

ما را خواهد برد !

خواهد برد و باران به خاک تبدیلمان خواهد کرد !

به خاکی که طلاست

و مرگ را غیر قابل تغییر ساخته است

خاک...

خاک گس حسادت و حیات ...!!!

+ درج شده پنجشنبه بیستم فروردین 1388به وقت به قلم مبينا |
ریشه در خاک
تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و اشک من تو را بدرود خواهد گفت .

نگاهت تلخ و افسرده است .

دلت را خارخار ناامیدی سخت آزرده است .

غم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده است !

و اشک من تو را بدرود خواهد گفت !

من این جا ریشه در خاکم ،

من این جا عاشق این خاک از آلودگی پاکم.

من این جا تا نفس باقیست می مانم .

من از این جا چه می خواهم ، نمی دانم!

امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست ،

من این جا باز در این دشت خشک تشنه می رانم .

من این جا روزی آخر از دل این خاک ، با دست تهی گل بر می افشانم .

من این جا روزی آخر از ستیغ کوه ، چون خورشید سرود فتح می خوانم ،

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت...!

+ درج شده پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387به وقت به قلم مبينا |
 

همه می پرسند چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟

چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟

چیست در بازی آن ابر سپید ، روی این آبی آرام بلند

که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟

چیست در کوشش بی حاصل موج ؟

چیست در خنده ی جام ؟ که تو چندین ساعت ،

مات و مبهوت به آن می نگری؟!

نه به ابر ، نه به آب،

                     نه به برگ ...

نه به این آبی آرام بلند ، نه به این خلوت خاموش کبوتر ها

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم ...

من مناجات درختان را هنگام سحر ،

رقص عطر گل یخ را با باد ،

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه ،

صحبت چلچله ها را با صبح ،

نبض پاینده ی هستی را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل ...

همه را می شنوم ، می بینم ، من به این جمله نمی اندیشم...

به تو می اندیشم ...

ای سراپا خوبی ،

تک و تنها به تو می اندیشم ...

همه وقت ،

همه جا ،

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم ...!!!

تو بدان این را ، تنها تو بدان ...

تو بیا...

تو بمان با من ، تنها تو بمان...

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند .

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر ...

تو ببند ...

تو بخواه ...

پاسخ چلچله ها را تو بگو ...!

قصه ی ابر هوا را تو بخوان ...

تو بمان با من تنها تو بمان ...!!!!

در دل ساغر هستی تو بجوش .

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش ...!!!

+ درج شده چهارشنبه سی ام بهمن 1387به وقت به قلم مبينا |
دشت
 

در نوازش های باد

در گل لبخند دهقانان شاد

در سرود نرم رود

خون گرم زندگی جوشیده بود

نوشخند مهر آب

آبشار آفتاب

در صفای دشت من کوشیده بود

شبنم آن دشت از پاکیزگی

                                                         گوییا خورشید را نوشیده بود!

روزگاران گشت و گشت...

داغ بر دل دارم از این سرگذشت

داغ بر دل دارم از مردان دشت

یاد باد آن خوش نوا آواز دهقانان شاد

یاد باد آن دلنشین آهنگ رود

یاد باد آن مهربانی های باد

                                                        " یاد باد آن روزگاران یاد باد"

دشت با اندوه تلخ خویش تنها مانده است

زان همه سرسبزی و شور و نشاط

                                                         سنگلاخی سرد بر جا مانده است!

آسمان از ابر غم پوشیده است

                                                         چشمه سار لاله ها خوشیده است !

جای گندم های سبز

جای دهقانان شاد

                                                         خار های جانگزا جوشیده است ...!

بانگ بر می دارم از دل:

خون چکید از شاخ گل باغ و بهاران را چه شد؟

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟

سرد و سنگین کوه می گوید جواب:

                                                         خاک خون نوشیده است ...!

 

 

+ درج شده یکشنبه بیست و نهم دی 1387به وقت به قلم مبينا |
 

چه تنگنای سختی است !

انسان یا باید بماند یا برود .

و این هر دو

اکنو برایم از معنی تهی شده است

دریغ که راه سومی هم نیست !

ضميمه
+ درج شده سه شنبه هفتم آبان 1387به وقت به قلم مبينا |
دورتر... دیرتر...
روزی از روز ها

شبی از شب ها

خواهم افتاد و خواهم مرد

اما می خواهم هرچه بیشتر بروم .

تا هر چه دور تر بیفتم

تا هر چه دیر تر بیفتم

هر چه دور تر و دیر تر بمیرم .

نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه

پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم 

افتاده باشم و جان داده باشم .

همین ... 

+ درج شده پنجشنبه یازدهم مهر 1387به وقت به قلم مبينا |
جغرافیای ویرانی...
 

دلم قلمرو جغرافياي ويراني است

هواي ناحيه ي ما هميشه باراني است

دلم ميان دو درياي سرخ مانده سياه

هميشه برزخ دل تنگه ي پريشاني است

مهار عقده ي آتشفشان خاموشم

گدازه هاي دلم درد هاي پنهاني است

صفات بغض مرا فرصت بروز دهيد

درون سينه ي من انفجار زنداني است

تو فيض يك اقيانوس ، آب آرامي

سخاوتي ، كه دلم خواهشي بياباني است... !

+ درج شده سه شنبه دوازدهم شهریور 1387به وقت به قلم مبينا |
دوست داشتن !
 

دوست داشتن از عشق برتر است.

و من هرگز خود را

تا سطح بلند ترين قله ي عشق هاي بلند ،

پايين نخواهم آورد ...

 

ضميمه
+ درج شده دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387به وقت به قلم مبينا |
قاصدک
 

 

قاصدك ! هان چه خبر آوردي ؟

از كجا وز كه خبر آوردي ؟

خوش خبر باشي اما ...

گرد بام و در من  بي ثمر مي گردي

انتظار خبري نيست مرا

نه زياري نه زديار و دياري باري

برو آن جا كه بود چشمي و گوشي با كس

برو آن جا كه تو را منتظرند

 

قاصدك!

در دل من همه كورند و كرند

دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصد تجربه هاي همه تلخ

با دلم مي گويم كه دروغي تو دروغ

كه فريبي تو فريب...

 

قاصدك ! هان ولي....

آخر ... اي واي

راستي آيا رفتي با باد ؟

با تو ام آي كجا رفتي ؟ آي....

راستي آيا جايي خبري هست هنوز

مانده خاكستر گرمي جايي ؟

در اجاقي ، طمع شعله نمي بندم ...

خردك شرري هست هنوز؟

 

قاصدك !

ابر هاي همه عالم شب و روز

                                         در دلم مي گريند‌....

 

+ درج شده دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387به وقت به قلم مبينا |

 

آهوي پير

آخرين باري كه از دشت گذشت

پيكرش خونين بود

 

لاله غمگين پرسيد

چه كسي جان تو را خست ؟

 

آهويش داد جواب :

آن كه در جست و جوي شادي خود

چشم بر شادي غير خود ببست

......!!!!

+ درج شده یکشنبه سیزدهم مرداد 1387به وقت به قلم مبينا |
 

مطمئن باش و برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت
به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک
که پر از یاد تو بود
و خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو،

 برو تا راحتتر
تکه های دل خود را آرام،

 سر هم بند زنم

+ درج شده دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387به وقت به قلم مبينا |
آشنا بود صدا...؟؟!!؟!؟!!!؟؟!؟!
 

سرد است هوا

دل من در طلب هرم نفس های دل انگیزحیات

و غمی همچون کوه

کمرم را به  تحمل فرا می خواند

دل من گمشده است

در پیچ و خم کوچه بی پروایی ها

سرگشتگی ام را به کدامین فریاد

در گوش خدا

بنمایم نجوا

که من اکنون اینجا

به چه کار آمده ام یا به کدامین علت

به کجا خواهم رفت؟

و چرا شاعر گفت :

"تا شقایق هست زندگی باید کرد؟"

من نمی دانم

چه تمنایی است میان گل نیلوفر و عشق

در دل لاله سرخ

شبنم سبز امید ، می نماید ماوا

چمن رویایم

در هیاهوی غم تنهایی

زیر پاله شده است

نهر پر تلاطم اندیشه

چندی است که آرام و روان

نم نمک می خشکد

شاید که سر کوه حقایق برفی

دیگر نیست!

شیشه پنجره یکرنگی

امروز شکست!

آری ، با سنگ نفاق

و من اکنون تنها

در گوش خدا

می نمایم نجوا

ناگهان در گوش دلم زمزمه ای جاری شد

لرزش دست دلم را چیدم

"آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ"

گفت با مهر که ای

بنده من

آدمی را زعدم آوردم

تا نباشم تنها

تا نمایم به همه عالمیان

هنر خلقت را

باش با من که دگر هیچ غمی

نتواند کمرت را به تحمل فرا  بر خواند

یادم آمد مثلی ، که دگر هیچ نگویم جز آن

با خدا باش شوی شاه جهان

وگر اندیشه دیگر داری

من ندانم چه شود آخر آن!

 

" سروش آریا"

 

+ درج شده جمعه بیست و یکم تیر 1387به وقت به قلم مبينا |
از کجا ؟ در کجا ؟ به کجا خواهیم رفت؟
می ترسم

گنه كردم خداوندا من از اين كار مي ترسم

خجل هستم ز تو ليكن از آن ديدار مي ترسم

پشيمان گشته از كارم ولي افسوس دير است دير

تو مي داني گناهم را من از انكار مي ترسم

شب و روز فكرم از قبر است اي پروردگار من

من از قبر و من از مور و من از آن مار مي ترسم

بگيرد دست من يا رب در اين دنياي زهر آگين

چرا ؟ چون من از اين چرخ جنايتكار مي ترسم

بيا آتش بزن جانم در اين دنيا در اين دريا

كه من از روز محشر از عذاب النار مي ترسم

اگر كردم گنه يا رب جوان بودم ببخشا تو

كه من از روز رستاخيز و از دادار مي ترسم

كتاب عمر من پر شد دريغا از گنه كاري

گنه كردم خداوندا من از اين كار مي ترسم

 

+ درج شده چهارشنبه نوزدهم تیر 1387به وقت به قلم مبينا |
یاد بگیر!
 

 

چه میهما نان بی دردسری هستند

مردگان !

نه به دستی ظرفی را چرک میکنند

نه به حرفی دلی را آلوده !

تنها به شمعی قانع اند و اندکی

سکوت !...

 

+ درج شده چهارشنبه دوازدهم تیر 1387به وقت به قلم مبينا |
اهــــــــــــــم...!
 

 

نه !

به کفر من نترس

کافر نمیشوم هرگز

زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم

انسان و بی تضاد؟!...

+ درج شده دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387به وقت به قلم مبينا |
 

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود صدا در گلو شکست

دیگر دیم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد کس به داغ دل باغ دل نداد

ای وای های های غزا در گلو شکست

آن روز های خوب که دیدیم خواب بود....

خوابم پرید و خاطره های در گلو شکست

" بادا "  مباد گشت و   "مباد "  به باد رفت

 " آیا "  ز یاد رفت و  " چرا "  در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند

نفرین وآفرین و دعا در گلو شکست

تا آمم با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا.... در گلو شکست ......!

+ درج شده شنبه یازدهم خرداد 1387به وقت به قلم مبينا |
بهار ...
 

بگذارزمین زمستان باشدبرای همیشه

وهیچ بهاری جزبرف نرویاند

تورا هیچ باک اززمستان اشک واندوه نیست

گربهارباورت نخشکیده باشد!

+ درج شده چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387به وقت به قلم مبينا |